نمیدونم چرا ولی احساس میکنم تا آخر سال اتفاقهای مهم زیادی تو زندگیم میافته. البته نشانههاش رو میبینم و منطقی هم که نگاه کنم باز گمانهزنیهام باید درست از آب در بیاد. با همهی اینها حس عجیب و غریبی دارم که تا به حال تجربهش نکردم. یه حس تلخ و شیرین... امیدِ آمیخته به یأس... مثل لحظههای نزدیک به طلوع خورشید که بین تاریکی و روشنایی گیر کرده، یا انگار زندانیای هستم که داره آزاد میشه ولی هنوز این آزادی رو باور نداره و در عین حال میخواد نهایت بهره رو از فضای بیرون ببره.
برچسب:
نویسنده: oxtertuts