بعد از حدود سه هفته حسین رو دیدم و حال برادرش رو پرسیدم. گفت اون کدوها رو من آورده بودم؟ گفتم آره! و باز ازش عذرخواهی کردم. واقعا هم رفتارم بد بود. یعنی هر بار حال مامان رو میپرسید و حتی یه بار نگفتم برادرش چطوره! بهش گفتم نمیدونم چرا از ذهنم پاک میشد و فراموش میکردم. تشکر کرد. میگفت الان میتونه کمی انگشتهاش رو تکون بده.
برچسب:
نویسنده: oxtertuts